شب-تنها

من که از درون دیوارهای مشبک شب را دیده ام،

و من که روح را چون بلور بر سنگینترین سنگ های ستم کوبیده ام،

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام،

و من، بازآفرینندۀ اندوه،

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد...

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو!

آنچه ماندنیست  ورای من و توست...!!!

 

پ.ن.:

1- نه من ماندنی هستم نه تو!

2- خسته شدم!

3- ...!!!

 

"متن: نادر ابراهیمی"

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

خودرو:

اجسام از آنچه که در آینه می بینید به شما نزدیکترند...

 زندگی:

اتفاقات از آنچه که در زندگی می بینید به شما نزدیکترند...

 

پ.ن.:

1- چقدر این روزها همه چی اونجوری که میخوام نیست!

2- می خواهم خود را در هدف تغییرات قرار دهم...

3- !!!!!!

 

"متن: خودم!"

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

نمیدونم فیلم Match Point رو دیدید یا نه

تو یک صحنه از فیلم، یه حلقه رو میندازه بالا که بیفته تو آب، فیلم روی حقه زوم میشه که نشون بده چقدر این صحنه توی فیلم و پایانش تاثیر داره. چون افتادن یا نیفتادن حلقه توی آب سرنوشت فیلم و شخصیتش رو میتونه تغییر بده.

سرتون رو درد نیارم. حلقه نمیوفته تو آب و سرنوشت شخصیت فیلم جور دیگه ای پیش میره!

داشتم به این فکر میکردم که چقدر از این صحنه ها و لحظه ها توی زندگی ما پیش میاد که وقتی بعدها یادتون میفته می بیند همون لحظۀ به ظاهر ساده چقدر روند زندگی شما رو تغییر میداده!

کاش میشد اینجور لحظه ها رو Save کرد تا بشه بعد دوباره Load کنی.

ولی چقدر زندگی مسخره میشد!

 

پ.ن.:

1- چقدر بدم این روزها!

2- این روزها که میگذرد حس می کنم...!!!

3- ...!!!!!!

 

"متن: خودم!"

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

کاش زندگی دگمۀ بازگشتی هم داشت!!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

به شدت عاشق فرنود و ماجراش شدم!

پ.ن.:

1- من در کشوری زندگی می کنم که برای پیدا کردن عکس فرنود کشتم خودم رو تا انواع فیلترینگ رو رد کنم!

2- کشوری که آب بازی، فرنود  و سایر موارد مشابه همگی سیاسی محسوب شده و فیلتر می شوند!

3- ...!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

The Return Of The King

نوشته شده در یکشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

تهران، پاسداران، هتل 06 ...

1- آسایشگاه شماره 1 و 2 : خوابگاه و محل استراحت سربازان، سالن رقص، کشتی، مسابقات Next Persian Star، دلقک بازی و سایر فعالیت های مفرح

2- سرویس بهداشتی (محل استعمال دخانیات)

3- میدان شرقی: محل شکنجه (رژه، ورزش، آموزش و ...) (همش به خنده میگذشت!)

4- میدان غربی: بعضاً محل تمرین رژه و سایر فعالیت ها (اینجا بیشتر می خدیدیم)

5- حسینیۀ گردان: محل برگزاری کلاس های معارف و عقیدتی سیاسی (خوابگاه بلامنازع)

6- درب ورود و خروج و ملاقات

7- سرویس مخروبه، مکان اصلی و ثابت استعمال دخانیات (یه بار شمردم 17 نفر توش بودیم!)

x: بوفه ها

سایر امکانات پادگان: آب خنک جهت نوشیدن، حمام، نانوایی، سالن فوتبال، زمین چمن، زمین والیبال،...

(پادگانی بس سرسبز و زیبا)

 

نوشته شده در پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط آرش س. نظرات () |

فعلاً با اجازه


پ.ن.:

1- "سرباز دستات زیرِ سنگِ"

2- ما رو هم بردن!

3- با این همه دبدبه و کبکبه، آخرشم باید سربازی بریم!

4- مواظب باش...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٩ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |


عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خویش.

 و کوچه‌ها

بی‌زمزمه ماند و صدای پا.

سربازان

شکسته گذشتند

خسته

         بر اسبان تشریح

و لته‌های برنگ غرور

نگونسار بر نیزه‌هایشان.

 تو را چه سود

                  فخر به فلک بر

                                    فروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرینت می‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس‌ها به داس سخن گفته‌ای.

 آنجا که قدم بر‌نهاده باشی

گیاه از رستن تن می‌زند

چرا که تو

تقوای خاک و آب را

                        هرگز

باور نداشتی.

  فغان! که سرگذشت ما

سرود بی اعتقاد سربازان تو بود

که از فتح قلعه روسبیان باز می‌آمدند.

 باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،

که مادران سیاه‌پوش

-داغداران زیباترین فرزندان آفتاب و باد-

هنوز از سجاده‌ها

                      سر بر نگرفته‌اند!


پ.ن.:

1- "دنیای این روزای من..."

2- "یادگارِ تو به من رنگِ غروبِ..."

3-.................


"متن: احمد شاملو"


نوشته شده در چهارشنبه ٦ بهمن ،۱۳۸٩ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

 صحنۀ ناراحت کننده ای است...

اینکه هنوز هم آدم هایی در خیابان می بینم که در حال راه رفتن گریه می کنند.


پ.ن.:

١- خودم را و خدای خودم را ،که خودم هستم، شکر می گویم که هنوز اتفاقی نیفتاده که فشارم را به گریه برساند.

٢- همین هفته پیش بود که ...!

٣- هرچی توی کتابای فیزیکی می گردم واحدی برای "فشار کاری" پیدا نمی کنم! فکر کنم برای هرکسی فرق میکنه ولی برای من واحدش "خیلی" تعریف شده!

۴-......!!!!!!!!!


"متن: خودم!"

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ،۱۳۸٩ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

Design By : Night Melody