شب-تنها

به وسعت تمام روح ها و جسم ها

خسته ام

دلگیرم

نا امیدم

تسلیمم

مرده ام

...!

 

پ.ن.:

1- هیچی!

2- !!!!!!

 

"متن: خودم!"

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط آرش س. نظرات () |

تجربه هایی که

نباید تلخ می شدند...

و اکنون

عاشقانه هایی که تاب تنهایی ندارند...

بیا ...

چشمهایم منتظرت هستند...

 

"متن: حمزه زارعی"

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

نه پول و نه ماشین

نه کار و نه خدمت

نه حضور آدم ها

و نه حتی بوی خاک بارون خورده که عاشقشم

هیچکدوم ذره ای از خاطراتت رو پاک نمیکنه

و من همچنان با خودم، ذهنم، زندگیم و خاطراتم درگیرم!

مرز جنون همینجاست!

 

پ.ن.:

1- وای باران، شیشۀ پنچره را باران شست، ...؟!!!

2- ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم    چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

3- به قول یه دوستی: مرد که گریه نمیکنه، میشکنه!

4- ....!!!!!!!!!!!!!

 

"متن: خودم!"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط آرش س. نظرات () |

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه ها را در خیال پیاله میدیدیم

دست هامان خالی

دلهامان پر

گفتگوهایمان مثلا یعنی ما!

کاش میدانستیم

هیچ پروانه ای پریروز پیله گیِ خویش را به یاد نمی آورد!!

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب میمیریم

از خانه که می آیی

یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینۀ شعر فروغ،

و تحملی طولانی بیاور

احتمال گریستن ما بسیار است!!!

 

پ.ن.:

1- اشتباه می کردم!

2- باید انقدر باهات بازی شده باشه تا قواعد بازی رو یاد گرفته باشی. حالا که بازی یاد گرفتم، نه دلشو دارم، نه حوصلشو!

3- دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم ، نقشی به یاد روی تو بر آب می زدم!!!

4- !!!!!!!!!!!!!!!!

 

"متن: سید علی صالحی"

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط آرش س. نظرات () |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام

باده رنگین نمی ‌بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می ‌باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

پ.ن.:

1- اونی که مدعی بود عاشقته، تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت...

2- سال خوبی رو آغاز کنید

3- !!!!!!!

 

"متن: فریدون مشیری"

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩٠ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

1- خدای عزیز، چرا دیگه هیچ حیوونی اختراع نمیکنی، ما هنوز هم همون حیوونای قدیمی رو داریم؟!...

2- خدای عزیر، تو خدای حیوونا هم هستی یا خدای اونا یکی دیگس؟!...

3- خدایا، دلم می خواست چیزی مسل گناه وجود نداشت. دلم می خواست چیزی مثل جنگ وجود نداشت

پ.ن.:

1- باورم نمیشه اینا رو یه دختر 7 ساله نوشته باشه!

2- عجب دنیایی دارن اینا!

 

"متن: پارمیس!"

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

این پیروزی

خحسته باد

این پیروزی

 

پ.ن.:

1- منظورم دهۀ فجر نیست، برنده شدن فیلم جدایی نادر از سیمین در مراسم اسکار رو میگم

2- تبریک میگم آقای فرهادی

نوشته شده در دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳٩٠ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

من که از درون دیوارهای مشبک شب را دیده ام،

و من که روح را چون بلور بر سنگینترین سنگ های ستم کوبیده ام،

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام،

و من، بازآفرینندۀ اندوه،

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد...

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو!

آنچه ماندنیست  ورای من و توست...!!!

 

پ.ن.:

1- نه من ماندنی هستم نه تو!

2- خسته شدم!

3- ...!!!

 

"متن: نادر ابراهیمی"

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

خودرو:

اجسام از آنچه که در آینه می بینید به شما نزدیکترند...

 زندگی:

اتفاقات از آنچه که در زندگی می بینید به شما نزدیکترند...

 

پ.ن.:

1- چقدر این روزها همه چی اونجوری که میخوام نیست!

2- می خواهم خود را در هدف تغییرات قرار دهم...

3- !!!!!!

 

"متن: خودم!"

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

نمیدونم فیلم Match Point رو دیدید یا نه

تو یک صحنه از فیلم، یه حلقه رو میندازه بالا که بیفته تو آب، فیلم روی حقه زوم میشه که نشون بده چقدر این صحنه توی فیلم و پایانش تاثیر داره. چون افتادن یا نیفتادن حلقه توی آب سرنوشت فیلم و شخصیتش رو میتونه تغییر بده.

سرتون رو درد نیارم. حلقه نمیوفته تو آب و سرنوشت شخصیت فیلم جور دیگه ای پیش میره!

داشتم به این فکر میکردم که چقدر از این صحنه ها و لحظه ها توی زندگی ما پیش میاد که وقتی بعدها یادتون میفته می بیند همون لحظۀ به ظاهر ساده چقدر روند زندگی شما رو تغییر میداده!

کاش میشد اینجور لحظه ها رو Save کرد تا بشه بعد دوباره Load کنی.

ولی چقدر زندگی مسخره میشد!

 

پ.ن.:

1- چقدر بدم این روزها!

2- این روزها که میگذرد حس می کنم...!!!

3- ...!!!!!!

 

"متن: خودم!"

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ آذر ،۱۳٩٠ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط آرش س. نظرات () |

Design By : Night Melody